X
تبلیغات
رایتل
ژرفا
 
قالب وبلاگ

دخترک دلش تنگ شده بود دلش  میخواست به خودش بگه جهان سست است و بی بنیان! بعدش هم فراموش کنه که بهش بی احترامی شده. فکر میکرد که خدا به این بزرگی به راحتی بنده هاشو میبخشه. تو کی هستی که اینقدر سخت میگیری بعد فکر میکرد که نه بابا خدا هم قهار و بعضی وقتها قهر میکنه. شاید باید بعضی وقتها آدمها از هم دور بشن تا بیشتر قدر همو بدونن. 

دخترک یک کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن: ؛کلام تلخ؛ یادش اومد که کلام مقدسه کلام بار معنا داره خداوند برای کلام ارزش زیادی قائله.هر کی هر چی خواست نباید بگه! هر چی بگی اتفاق می افته. نباید آدمها بهم توهین کنند.

اشک به آرامی غلطید روی گونه اش اینبار یادش افتاد که گریستنش را هم مسخره کرده بودند. بیشتر مصمم شد که بی احترامی را نپذیرد. 

بیش از آنکه فکر کند دلتنگ بود.دلش میخواست سرش را روی پای پدرش بگذارد و گریه کند ولی نه! پدرش مریض بود، غصه دار میشد.دلش میخواست سرش را روی شانه ی مادر بگذارد و های های گریه را فریاد کند ولی نه! مادرش بسیار رئوف و مهربان بود حتما دلش میشکست.  

اصلا نمیدانست به بقیه چه بگوید چرا دلتنگ است؟ خودش به خودش دروغ گفته بود خودش به خودش توهین کرده بود. مگر نه اینکه دیگران آئینه ی وجود ما هستند پس مقصر چه کسی جزخودش بود. ما مسئول رفتار دیگران با خودمان هستیم. 

امروز پنج شنبه است باید میرفت،خانواده ای منتظر او بودند. چند سالی بود که برای دیدن لبخند یک خانواده ماهی یکبار نزدشان میرفت و خداوند را شاکر بود که امکان کمک به ایشان را برایش فراهم کرده.ولی اصلا دوست نداشت آنها ناراحتی اش را ببینند. 

صدای زنگ می آید منتظر کسی نبوده با تردید به سمت آیفون میرود. سرایدار است با لهجه ی افغان میگوید کمک تو رو خدا کمک کنید به یکباره همه چیز را فراموش میکند. روسری اش را در راهرو به سر میکند به درب ساختمان میرسد.پسرکی رنگ پریده، از دستش با فشار زیاد خون می آید. و تمام لباسهایش خونی است.انگشتانش را تازه پیوند کرده بود. 

بدون اینکه هول شود میگوید یک پارچه ی بلند بدهید. سرایدار به داخل اتاقک میرود یک باند بلند میاورد بالای مچ دست را به سختی میبندد فشار خون کمتر شده ولی گویی یکی از شریانها خونریزی دارد. دست پسرک را بالا میگیرد و او را روی زمین میخواباند. اورژانس خبر کردید؟ یخ بیاورید.

- بله خبر کردیم. اینهم یخ

خوبی؟ 

-سرم گیج میرود 

آمبولانس میرسد و...... 

دستهای خونی اش را داخل سینک سفید دستشویی میشوید.با خود میگوید شاید خدا میخواسته من امروز خونه باشم.شاید اصلا خدا خواسته من دلتنگ باشم بعد لبخند تلخی میزند.خدایا دلتنگی ما هم میتواند مفید باشد؟  

خدایا هر چی تو میخواهی خوبه. ولی چرا هر چی ما میخواهیم همیشه خوب نیست؟!!!!!!! همیشه همه چیزها رو طوری میچینی کنار هم که همه ی معادله ها درست درمیاد.

[ پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 20:29 ] [ ژرفا ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 126555

پارس بلاگمیهن وب هاستدانلودز



پیچک