X
تبلیغات
رایتل
ژرفا
 
قالب وبلاگ

روز دوازده فروردین مثل هر روز بعد از اتمام کارم رفتم پیش خانم جان، خیلی بهترشده بود پانسمانش رو عوض کردم نمیذاشتم کسی کارهاشو انجام بده بامن راحتتر بود.تمام سعی من براین بود که کمتر درد بکشه،سه ساعت پیشش بودم.ورم پاهاش خوابیده بود،به مامان زنگ زدم وتلفن رو نزدیک گوشش گذاشتم صدای مامان رو میشنید و میخواست حرف بزنه تمام تلاششو کرد ولی فقط تونست لبهاشو تکون بده وهیچ صدایی خارج نشد.مامان بهش گفت که فردا میاد دنبالش بهش گفتم که خانم جون فردا میاییم دنبالت،دیگه تب نداری، فردا مرخصت میکنیم.رفتم ۱۳آبان وبراش دارو گرفتم خدایا کمک کن خسته نشم.ساعت ۱۰شب دوباره برگشتم بیمارستان خواب بود غذا وداروهاش را گذاشتم توی بخش و بعد از دوازده روز رفتم دیدن مامان و بابا 

روز سیزده بدر ساعت ۹:۵۵ دقیقه صبح تلفنم زنگ خورد از بیمارستان بود اونقدر شب قبل حالش خوب بود که اصلا فکر بد نکردم ولی صدای پشت تلفن بعد از سلام واحوال پرسی گفت کجایی؟ صدای دستگاه شوک رو شنیدم گفتم خانم جون کٌد خورده؟گفت آره.گفتم لطفاْ بیشتر از این اذیتش نکنید.بذارین این مسافر به راحتی سفرکنه وخانم جون روز سیزده بدر دنیا رو بدر کرد و رفت و قبل از اینکه ما مرخصش کنیم خدا از دنیامرخصش کرد.چند سال پیش هم روز سیزده بدر خاله رفته بود و دوباره ما روز سیزده دلتنگ ازهمه دنیا شدیم.صدای شیون مامان میومد.و صدای درونم که چرا امروز پیشش نبودم؟منکه هر روز اونجابودم شاید هم خدا نمیخواست من موقع رفتن خانم جون مزاحمش بشم.مامان برام تعریف کرد که دیشب توی خواب دیده که خانم جان اومده وازش خداحافظی کرده.رفتیم بیمارستان دنبالش ولی با آمبولانس بهشت زهرا،تنش خشک شده بود گویی سالهاست که خوابه،دیگه زخمهاش درد نمیکرد،دیگه بانگاهش التماس نمیکرد که بهش مسکن بزنم،توی غسالخانه شستنش،میخواستم برم دستهاشو که سالها درتنور سوخته بود وسالها خیاطی کرده بود،چرب کنم،آخه دستهاش میسوزه،میخوام پانسمانش کنم توروخدا یواش دردش میاد خدایا چی میگم؟این فقط یک جسدٍ چرا هرچی بلد بودم داره یادم میره؟!کفن مادربزرگو که چند سال پیش از کربلا خریده بودتنش کردند،براش دعا میخونم حتما مارو میبینه وجتما کلی بهمون میخنده که چرا داریم گریه میکنیم آخه اون رفته پیش منشا آفرینش اینکه ناراحتی نداره تازه جشن هم داره! وصیت نامه (من روز پنج شنبه میمیرم و حتما مرا در همان روز دفن کنید و....)،مراسم کفن و دفن،آرامگاهی در رودهن،نوه هابراش قبرو کندن،مراسم شب سوم و...همه دورهم بودیم مثل اینکه خانم جان با رفتنش باعث شده بود که مابعد از سالها همه در کنار هم باشیم.

راستی مادربزرگ از تصویر ذهنی وقانون جذب چیزی میدونست که دقیقا روز رفتنش همون پنج شنبه بود ؟؟؟ نمیدونم 

چقدر براش دلتنگم!!مامان خیلی گریه میکنه بهش حق میدم،ماآدمها بهم عادت میکنیم و وابسته میشیم 

تختخواب و تشک مواجش رو جمع کردیم جاش خیلی خالیه درسته که یکسال بود که باهامون حرف نمیزد ولی نگاهش وحرکاتش همه حرف میزدند.همیشه مریضها روز قبل ازرفتنشان خیلی حالشون خوب میشه،اونطوری که آدم فکر میکنه خوب شدند ولی من درمورد خانم جان اینو نفهمیدم.الان کجای این هستی هست؟نمیدونم!برگشتٍ به خونه چقدر براش لذت داشته نمیدونم،فهمیده که مرگ اونطوریکه همیشه بهش گفته بودند نیست،نمیدونم،خیلی می ترسید ولی میدونم که وقت رفتن نترسیده حتما خدا از نوروعشقش در اون تابیده. 

از خدا براش خیر و برکت میخوام و دعا میکنم سفر خوبی داشته باشه و در مسیر تعالی خداوند بهترین هاروبراش شکل بده و از صبر وحلمش هم به مابده که بتونیم دوریشو تحمل کنیم تاروزیکه بریم به دیدنش نزد خدا.خانم جون،مامانی عزیزم اونجا همه چیز رو برای اومدن ما آماده کن.میگن وقتی یک روح از روی زمین میخواد بره توسط نزدیکانش که قبلا رفته اند حمایت میشه مادربزرگ خوبم توهم مارو حمایت کن.روحش شادوپر از نور الله باشه.

[ چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1388 ] [ 23:28 ] [ ژرفا ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 126373

پارس بلاگمیهن وب هاستدانلودز



پیچک